تبلیغات
جالب و خواندنی
جالب و خواندنی

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

آپدیت


بیشتر از یک ساله که مطلب وبلاگ رو به روز نکردم توی این یک سال بیشتر خیلی تجربه کسب کردم خیلی وقایع اتفاق افتاد
الان سر زدم گفتم دیگه کم کم زمان بیکاری و استراحتم پیام مطالب رو به روز کنم هم برای خودم خوبه هم حداقل چند نفری مطالب رو می بینند و استفاده ای میکنند

شاد باشید

مصاحبه

الان که خدمتم تمام شده فردا اولین مصاحبه کاری رو دارم برام دعا کنید 
جالب همین که گفتن توافق هسته ای انجام شد تماس گرفتند که فردا بیام برای مصاحبه 
از ظهر دارم بکوب می خونم یاد اوری می کنم 
برام دعا کنید 

طریق


آمد نوبهار طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
باز آ ای رمیده بخت من
بوسی ده دل مرا مشکن
تا از آن لبان مِی گونت
مِی نوشم به جای خون خوردن
آمد نوبهار طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
خوش بود در پای لاله
پرکنی هر دم پیاله
ناله تا به کی
خندان لب شو همچون جام می
چون بهار عشرت و طرب
باشدش خزانِ غم به پی
بر سر چمن بزن قدم
مِی بزن به بانگ چنگ و نی
آمد نوبهار طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
ای گل در چمن بیا با من
پر کن از گل چمن دامن
سر بنهم بروی دامانت
مِی نوشم به پای گلها من
خوش بود در پای لاله
پرکنی هر دم پیاله
ناله تا به کی
خندان لب شو همچون جام می
از چه رو زجلوه،ای بهار
ای بهار من توغافلی
روی خود زعاشقی متاب
ای صفا اگرکه عاقلی
آمد نوبهار طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار
آمد نوبهار طی شد هجر یار
مطرب نی بزن، ساقی می بیار

مهرتو

من شدم از مهر تو چون ذره پست
وز قدح باده‌ی عشق تو مست
تا به سر زلف تو دادیم دست
تا تو منی، من شده‌ام خودپرست

سجده‌گه من شده اعضای من

دل اگر از توست، چرا خون كنی؟
ور ز تو نَبوَد ز چه مجنون كنی؟
دمبدم این سوز دل افزون كنی
تا خودیم را همه بیرون كنی

جای كنی در دل شیدای من

آتش عشقت چو برافروخت دود
سوخت مرا مایه‌ی هر هست و بود
كفر و مسلمانیم از دل زدود
تا به خم ابروت آرم سجود

فرق نِه از كعبه كلیسای من

كِلك ازل تا كه ورق زد رقم
گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم
نامده خلقی به وجود از عدم
بر تن آدم چو دمیدند دم

مهر تو بُد در دل شیدای من

دست قضا چون گل آدم سرشت
مهر تو در مزرعه‌ی سینه كِشت
عشق تو گردید مرا سرنوشت
فارغم اكنون ز جحیم و بهشت

نیست به غیر از تو تمنای من

هوس

لمس دستانم هوس نیست

دستهایم را کمی محکمتر بگیر

میدانی ... 

نمی خواهم تو را دیگر به دست خاطرات بسپارم

گره بزن انگشتانت را لابه لای انگشتانم

بگذار گرمای دستانت شرمگین کند سردی خاطراتمان را

تنهایی

تنهایی که عنوان ندارد

وقتی تو دلت حرفهایی برای نگفتن  داشته باشی و گوشه چشمت تر میشه میفهمی

که گاهی باید خیلی از اتفاقات رو فقط با خودت در میون بذاری .

درد ما آدم های مجازی نوشته میشه ولی بعید میدونم واقعا خونده بشه .

بگذریم .... همه ی ما شریک جرم یه مشت خاطره ایم .

کاش میشد برای یک بار هم که شده جسارت داشته باشم و همه درونیاتم را بالا بیارم

و فقط لحظه ای به این افتضاحات بنگرم.

من به هر نسبتی که به خودم نزدیکتر می شوم بیشتر از دنیا و مردمانش متنفر می شوم

از دورادور بگیر تا برسی به خلوتِ خودم!

مدتهاست احساس میکنم مرده ام ...

گاهی مرگ همین قدر ساده رخ می دهد.

مرگ گاهی به اندازه یک تبسم تلخ است.

مرگ گاهی به اندازه بوسه ای که بر روی لبان غریبه ای می نشیند سرد است.

چنان که انگار می خواهی همه واژگان کرخت روی لبت را یکجا تُف کنی!

  گاهی از صدای خنده های بلندی که نقابم را رنگین تر می کند حالم بهم میخورد

 لحظه ای که احساس می کنی آرام گرفته ای، به یاد می آوری کمبود نفسی را که

بریزد در ریه‌هایت و در سرت، در جانت.

آنوقت است که دلتنگی بی‌صدا مثل سرطان پخش می‌شود و می‌پیچد در تنت.

شل می‌شوی و مچاله می‌شوی در خودت و دستانت برای فرار از سقوط احتمالی سفت

می‌چسبند به لبه‌های میز ... می‌چرخی در سکوت و روبه پنجره اتاقت می‌نشینی که رو به

خیابانی غمیگن‌ و خانه‌های خاموش است.

چیزی سنگین و چسبناک در لحظاتت همیشه تو را به خاطرات گذشته می‌چسباند.

خاطرات این جا که می‌آید، می‌ماند و ماندگار می‌شود و اندوهست که تمام توجه‌ات را پاک

می‌کند تمام دل‌شوره و انگیزه و حوصله‌ات را.

نباید سازگار شوم نباید نباید....

نباید آرام باشم نباید کوتاه بیایم نباید

من تعامل را کوتاه آمدن می دانم ، همکاری را باج دادن و دوست داشتن را بردگی....

 بودن و دل سپردن به بعضی ها عمیقا تنهاترت می کند

تنهایی به تنهایی لذت بخش است 

در خلوتم به این می اندیشم که از الطاف خود آزاری ذهنم است که مدام اوهام را بر

حقیقت ترجیح می دهد و سپس در حسرت لحظه ای لمس افکارم را پاره میکند

این است جنگ درونی من

طبیعتا هر کسی با فلسفه نجات خودش می جنگد .... و من نیز اینگونه ام

 

 

/شنبه

من مثلاکل  این ماه رو مرخصی ام هههههه دیگه از بس ک هفته قبل زنگ زدن دیدن فایده نداره بهتره امروز سری بزنم کار ها رو راست و ریس کنم بزنم بیرون 
خدایا خودت کمک بونما 



اول هفته خوبی داشته باشید دوستان

امشب

***شاهکاری از حضرت مولاناتقدیم به شما ***

مستی ما مستی از هر جـام نیست
مست گشتن کار هر بـد نـام نیست

ما ز جـام دوست، مستی می کنیم
خویش را فـارغ ز هستی می کنیم

می، پلیـــدی را ز سر بیـرون کند
عشق را در جـام دل، افزون کند

چون که ما مستیم و از هستی تهی
کی شود هستی، به مستی منتهی؟

مست، یعنی: عاشقی بی قید و بند
فـــارغ از بود و نبود و چون و چند؟

چون و چند از ابلهـــی آید میـــان
در طریق عاشقی کی می‌تـــوان؟

مست بود و فکـــر هستی داشتن
کـــوه غـــم را از میان ، برداشتن

کــی بُــوَد کـــار حساب و هندسه؟
کــی چنین درسی بود در مدرسه؟

عاشقی را خود جهــان دیگــریست
منطق عاشق همــان پیغمــبریست

عشق بر عاشق دهـــد ، دستور را
عقـــل، کی فهمـد چنین منظور را

تا نگـــردی عاشق از این ماجـــرا
کـــی توانی کرد درک نکته هـــا؟

فهـم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویی که چیست؟

بایـــد اول ، تـــرک هشیاری کنی
عشق را در خویشتن جاری کنی

هر زمان گشتی تو مست جام عشق
خویش را انــداختـــی در دام عشق

آن زمان شاید بدانـــی عشق چیست
چون کنی درک یکـــی را از دویست  

امشب بی خواب شدم  با دوستانم رفتیم هایپر استار شیراز بعد از کلی گشتن و خرید و بازی امدیم خانه اما حس خواب به چشم نمیآد
خب اینم برنامه اییه دیگه الان نسیم جان نوازی می وزه منم نشستم رو مبل نمیدونم چرا از شیراز خوشم نمی آد شهر  زیباییه پر از اماکن دیدنی و تاریخی از تخت جمشید بگیر تا سعدیه و حافظیه  مردمانی خوب  اما  برام عجیبه من در کل دوبار رفتم اصفهان اما تا حدی بلدم اما شیراز با اینکه میشه گفت زیاد تر اومدم هنوز بلد نیستم بیخیالش بقول دوستم زن شیرازی بهت میدیم همه جارو عین کف دستت یاد میگری { عامو دلت خوشه ها بخدا } 
 امشب بیشتر تو حال سازم برم سه تارمو دست بگیرمو چند ضربی بزنیم بریم.از این حال بریم بالا بعدم نتونیم بیایم پایین هههههههه 
چرت دارم میگم نه خب عزیزم من ساعت  دو و بیست و سه بامداده میخوای.برات منظومه خسرو و شیرین رو تفسیر کنم 
فعلا مثل پرنده از این شاخه میپرم اون شاخه   بی هدف فقط دارم می نویسم 
خدمتم یک ماهه دیگه تموم میشه باید بگردم دنبال کار سخته اما نشد نداره بعضا میرم بازار یابی سریع بعضی صاحب مغازه ها دلسردت میکنند بعضی ها که هم مسن ترند بعد دلسرد کردن سریع یک قوت قلب بهت میدن  فعلا یکم وضع خرابه الان یادم افتاد شرکت پروشه اعلام کرده بود بیشترین فروش مربوط به خاورمیانه است  جالب اینجاست ایران بالای لیسته  بنده خدایی می گفت ببینید میگن پول نداریم پروشه میخرند اینا مسلمون نیستن گفتم آقا دارند میخرند می تونند منم داشتم میخریدم به نظر من مردم باید پولهاشون رو از بانک.در بیارند توی برنامه مناظره شبکه یک جمعه ها بعد ازظهر میزاره دکتر حسین ادیبی.عرض میکرد زمانی پول دست مردم بود بانک دنبال پول اما الان پول دست بانکه قبلا چقدر قرعه کشی اگه پول ها از بانک بیاد بیرون هم خوبه هم بد البته اگه مردم به سمت سرمایه گذاری برند خیلی بهتره ادمی میشناسم که حقیقتا ببینی میگی در وضع متوسطه اما ماشالله حساب بانکی پر خدا بیشترش کنه یکمم رزق مارو بیشتر فرما اول مردم بعد مآ آمین  حالا اگه همین افراد پولهاشون رو بیارند تولیدی بزنن یا سرمایه گذاری کند چی میشه باور کنید فقر وبیکاری و فسادکم میشه 
بیخیال این رشته افکارمن.سردراز دارد باورکن تاصب مینویسم اما بسه 
بهتره  یک کاری دیگه کنم واتس آپ و وایبر هم کسی پیام نمیده همون بهتر میگن بچه کمتر زندگی بهتره والله 


 
  • تعداد صفحات :43
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : A. A

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان